|
...گفتنی های من و تو
|
|||
|
اگه میخوای بخون
![]() نام: غم ؛ شهرت :اندوه ؛ محل تولد : شهر غم ؛ درآمد:فکر و خیال؛ محل زندگی: دنیای بیکران؛
تاریخ تولد:13 ؛ هدف: چهار راه آخرت ؛ شغل : عاشق آواره ؛ مدرک تحصیلی : مردودی عشق. اینو بچسب داغ داغه
انبار دلتنگی ها
گلستان
داداشی جونم قربونت برم میمیرم برات
آسمان سوخته دوست خوبم همیشه فاصله ای هست و گرنه ... خاطرات یک عاشق گلبرگهای بارانی قلب شکسته صدای گریه بارون هستی ترس انگیز است ساده دل لحظه های با تو بودن خود خودم زیر بارون گریه کردم تا تو اشکامو نبینی غم های زندگی دهکده ای پر از عشق و صفا عشق اینترنتی ستاره تنها آریا پسر کوهستان دل دیونه ی من آخرین وسوسه زمزمه های تنهایی من 2خترانی از رنگین کمان دوست خیلی عزیزم نیلوفر آبی سازه مخالف عشق یعنی ذکر ناموس خدا بی تو بودن کار من نیست رها با تو سرويس ارائه خدمات وبسايتها و ثبت دامينهاي بين المللي حالا خودم برایت می نویسم :: داداشی جونم :: یاران
چند بار نگاه کردی؟
سنگتراش
|
مریم
مریم صبح می خنددو ، باغ از نفس گرم بهار می گشاید مژه و می شکند مستی خواب . آسمان تافته در برکه و ، زین تابش گرم آتش انگیخته در سینه افسردهء آب .
آفتاب از پس البرز نهفته ست و ، از و آتشین نیزه بر آورده سر از سینهء کوه صبح می آید ازین آتش جوشنده،به تاب باغ می گیرد ازین شعلهء گلگونه ، شکوه...
آه ، دیریست که من مانده ام از خواب به دور ، مانده در بستر و دل بسته به اندیشهء خویش مانده در بسترم و ، هر نفس از تیشهء فکر می زنم بر سر خود تا بکنم ریشهء خویش !
چیست اندیشهء من ؟..... ــــ عشق خیال آشوبی که به بازیم گرفته ست به بیداری و خواب می نماید به من شیفته دل رخ به فریب، می رباید زتن خستهء من طاقت و تاب
آنچه من دارم ازو ، هست خیالی که زدور چهره بر تافته در آینهء خاطر من. همچو مهتاب ، که نتوانیش آورد به چنگ دور از دست تمنای من و در بر من .
...... می کنم جامه به تن ، می دوم از خانه برون می روم در پی او با دل دیوانهء خویش . پی آن گمشده می گردم و ، می آیم باز خسته و کوفته از گردش روزانه خویش.
خواب، می آید و در چشم نمی یابد راه : یک طرف اشک رهش بسته و یک سوی خیال . نشنوم ناله خود را دگر از مستی درد. آه ، گوشم شده کر ، یا که زبانم شده لال!
چشمها دوخته بر بستر من ،سحرآمیز خواب بر سقف نشسته ست چوجادوی سیاه. آه،از خویش تهی می شوم آرام،آرام می گریزد نفس خسته ام از سینه چو آه.....
....... بانگ بر می زنم از شوق که : « مریم ...... مریم ...... !» ناگهان می پرم از خواب ، گشاده آغوش . می شود باز دو دست من و ، ..... می افتد سست هیچ کس نیست.بجز شب که سیاهست و خموش......
/ حکاکی شده به قلم لولی در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 و عقربه ی دل 21:7 |
|
||