|
...گفتنی های من و تو
|
|||
|
اگه میخوای بخون
![]() نام: غم ؛ شهرت :اندوه ؛ محل تولد : شهر غم ؛ درآمد:فکر و خیال؛ محل زندگی: دنیای بیکران؛
تاریخ تولد:13 ؛ هدف: چهار راه آخرت ؛ شغل : عاشق آواره ؛ مدرک تحصیلی : مردودی عشق. اینو بچسب داغ داغه
انبار دلتنگی ها
گلستان
داداشی جونم قربونت برم میمیرم برات
آسمان سوخته دوست خوبم همیشه فاصله ای هست و گرنه ... خاطرات یک عاشق گلبرگهای بارانی قلب شکسته صدای گریه بارون هستی ترس انگیز است ساده دل لحظه های با تو بودن خود خودم زیر بارون گریه کردم تا تو اشکامو نبینی غم های زندگی دهکده ای پر از عشق و صفا عشق اینترنتی ستاره تنها آریا پسر کوهستان دل دیونه ی من آخرین وسوسه زمزمه های تنهایی من 2خترانی از رنگین کمان دوست خیلی عزیزم نیلوفر آبی سازه مخالف عشق یعنی ذکر ناموس خدا بی تو بودن کار من نیست رها با تو سرويس ارائه خدمات وبسايتها و ثبت دامينهاي بين المللي حالا خودم برایت می نویسم :: داداشی جونم :: یاران
چند بار نگاه کردی؟
سنگتراش
|
رحیل
فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت دیدیم که از این جمع پراکنده کسی رفت شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت آن طفل که چون پیر از این قافله درماند وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت از پیش و پس این قافلهء عمر میندیش گه پیشروی پی شد و گه بازپسی رفت ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت رفتی و فراموش شدی از دل دنیا چون نالهء مرغی که زیاد قفسی رفت رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد بیدادگری آمدو فریاد رسی رفت این عمر سیکسایهء ما بسته به آهی است دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت
تقدیم به کسی که بودو رفت... یادش گرامی
/ حکاکی شده به قلم لولی در سه شنبه نهم مهر 1387 و عقربه ی دل 16:1 |
De Claration Of Love
بیا ، آری
تو شوالیه ی زره پوش من هستی و اسطوره ی قلبم هنگامی که به من لبخند میزنی ، می بینم که دنیای حقیقی بنا نهاده می شود رودخانه ها عمیق می شوند ، باور کن تنها کسی هستی که بازوانم دوست دارند در آغوشت گیرند بجای تمام چیزهایی که در رودخانه غرق شدند عزیزم ، این قلب طلایی را به تو پیشکش می کنم پس با دقت گوش کن ، تنها به تو اعتماد می کنم احساسی جادوئی دارم ، هر زمان که یکدیگر را لمس می کنیم با آسمانها بیعت می کنم و عزیزم ، پیمان عشق را امشب با تو می بندم درست مانند ژولیت که به رومئو متعلق بود همچنان آماده باش ؛ زیرا اجازه نمی دهم بروی در گرمای شب می خواهم آنرا از رویاییت هم بهتر کنم و باقی زندگیت درست اینگونه خواهد بود پیمان عشق پیمان عشق
تقدیم به ........ گل زندگیم دوست دارم / حکاکی شده به قلم لولی در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و عقربه ی دل 15:45 |
بوسه
گفتمش:
ـ شیرین ترین آواز چیست ؟ چشم غمگینش به رویم خیره ماند٬ قطره قطره اشکش از مژگان چکید٬ لرزه افتاد به گیسوی بلند ٬ زیر لب ٬ غمناک خواند : - ناله زنجیرها بر دست من ! گفتمش: ـ آنگه که از هم بگسلند ... خندهء تلخی به لب آورد و گفت : ـ آرزویی دلکش است ٬ اما دریغ ! بخت شورم ره بر این امید بشت. وآن طلایی زورق خورشید را صخره های ساحل مغرب شکست!... من به خود لرزیدم از دردی که تلخ در دل من با دل او گریست. گفتمش: ـ بنگر٬ درین دریای کور چشم هر اختر چراغی زورقی است! سر به سوی آسمان برداشت٬ گفت : چشم هر اختر چراغی زورقی است ٬ لیکن این شب نیز دریایی است ژرف. ای د ریغا شبروان ! کر نیمه راه می کشد افسون شب در خوابشان . . . گفتمش : فانوس ماه می دهد از چشم بیداری نشان گفت : ـ اما ٬ در شبی این گونه گنگ هیچ آوایی نمی آید به گوش . . . گفتمش : اما دل من می تپد . گوش کن ٬ اینک صدای پای دوست ! گفت: ای افسوس٬ در این دام مرگ باز صید تازه ای را می برند ٬ این صدای پای اوست! . . . گریه افتاد در من بی امان . در میان اشکها٬ پرسیدمش: ـ خوشترین لبخند چیست ؟ شعله ای در چشم تاریکش شکفت٬ جوش خون در گونه اش آتش فشاند ٬ گفت : ـ لبخندی که عشق سربلند وقت مردن بر لب مردان نشاند. من زجا بر خاستم٬ بوسیدمش.
/ حکاکی شده به قلم لولی در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 و عقربه ی دل 18:2 |
مریم
مریم صبح می خنددو ، باغ از نفس گرم بهار می گشاید مژه و می شکند مستی خواب . آسمان تافته در برکه و ، زین تابش گرم آتش انگیخته در سینه افسردهء آب .
آفتاب از پس البرز نهفته ست و ، از و آتشین نیزه بر آورده سر از سینهء کوه صبح می آید ازین آتش جوشنده،به تاب باغ می گیرد ازین شعلهء گلگونه ، شکوه...
آه ، دیریست که من مانده ام از خواب به دور ، مانده در بستر و دل بسته به اندیشهء خویش مانده در بسترم و ، هر نفس از تیشهء فکر می زنم بر سر خود تا بکنم ریشهء خویش !
چیست اندیشهء من ؟..... ــــ عشق خیال آشوبی که به بازیم گرفته ست به بیداری و خواب می نماید به من شیفته دل رخ به فریب، می رباید زتن خستهء من طاقت و تاب
آنچه من دارم ازو ، هست خیالی که زدور چهره بر تافته در آینهء خاطر من. همچو مهتاب ، که نتوانیش آورد به چنگ دور از دست تمنای من و در بر من .
...... می کنم جامه به تن ، می دوم از خانه برون می روم در پی او با دل دیوانهء خویش . پی آن گمشده می گردم و ، می آیم باز خسته و کوفته از گردش روزانه خویش.
خواب، می آید و در چشم نمی یابد راه : یک طرف اشک رهش بسته و یک سوی خیال . نشنوم ناله خود را دگر از مستی درد. آه ، گوشم شده کر ، یا که زبانم شده لال!
چشمها دوخته بر بستر من ،سحرآمیز خواب بر سقف نشسته ست چوجادوی سیاه. آه،از خویش تهی می شوم آرام،آرام می گریزد نفس خسته ام از سینه چو آه.....
....... بانگ بر می زنم از شوق که : « مریم ...... مریم ...... !» ناگهان می پرم از خواب ، گشاده آغوش . می شود باز دو دست من و ، ..... می افتد سست هیچ کس نیست.بجز شب که سیاهست و خموش......
/ حکاکی شده به قلم لولی در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 و عقربه ی دل 21:7 |
مرثیه جنگل امشب همه غمهای عالم را خبر کن! ای جنگل ،ای داد! ای جنگل،ای شب! ای جنگل، ای غم! ای جنگل،ای حیف! ای آتش خیس! ای جنگل، ای در خود نشسته! ای جنگل، ای همراز کوچک خان سردار! ای جنگل، ای خشم ! ای جنگل ، ای پیر ! / حکاکی شده به قلم لولی در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 و عقربه ی دل 19:37 |
دوستت دارم تقدیم به داداش گلم ( فرهاد)
i دوستت دارم شاید من به اند عشقی نیاز دارم
/ حکاکی شده به قلم لولی در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 و عقربه ی دل 19:44 |
Where Does my Heart Beat Now
سخت است باور اینکه در زمان گم شده بودیم هر آنچه که در آرزویش هستم و چشمان تو حس می کنم همیشه به این فکر می کردم که قلبت برای خود حفظ کنم اما اکنون بسیار دور از دست رس به نظر می آید نمی دانم چگونه عشق تو توانست ، اینگونه بی خبر ترکم کند قلبهای خاموش به کجا می روند ؟ اکنون قلبم در کجا می تپد ؛ صدای تپش کجاست ؛ که فقط در میان شب طنین می اندازد نمی دانم چگونه زندگی کنم بدون احساس آن در درون قلبهای تنها و بی کس به کجا در حرکتند ؟ شمعی در آب با درماندگی در حرکت است ای تویی که در میان تندر پنهان هستی بیا و مرا نجات ده من در حسرت رویایی بی پایان هستم در جستجوی دستانی هستم که نشان دهند قلبهای خاموش به کجا می روند؟ میدانم بیرون از اینجا او در انتظار من است و بعد از نوازشی که سکوت وا می شکند عشق همچنان باقیست دو قلب به یکدیگر نیاز دارند پس بالهایی ده تا پرواز کنم اکنون می شنوم که قلبم می تپد صدای تپش را می شنوم که در اینجا و شب پیچیده است حس می کنم اکنون قلبم می تپد اکنون که فهمیده ام احساس در درونم رانده است کسی را دارم تا قلبم را نثارش کنم و این احساس همچنان قوی و قویتر می شود قلبهایی که برای این ساخته شده اند ؛ که تا ابد عاشق بمانند
/ حکاکی شده به قلم لولی در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 و عقربه ی دل 21:44 |
عکس شهر من ( روانســــــــــــــر )
سلام به همه ی دوستان نمایانگر شهر ی است که تمام خاطره های تلخ و شیرین و آروزهای از دست رفته و به دست آورده رو برام زنده میکنه . چه شبهایی که من همین موقع در کنار این اب نشستم و با صدای شر شر آب این ســراب شر شر اشکامــــو رو گونه هام احساس کردم امیدوارم که شما از این عکسها خوشتون میاد . / حکاکی شده به قلم لولی در جمعه یازدهم اسفند 1385 و عقربه ی دل 22:14 |
2خترک تنها
۲خترکی با گیسوهای بافته و چشمهای غمناک پر کرده بود کنج تنهای را در دل هرگز نمی پنداشت غم روز آشنایی را -درسکوت نگاهش می وزید داد رهایی سر گشته و مات از این همه بی وفایی می شـــــــــــــــــــــــــــنید نوای روح افزای گندمکان خشک طلاگون روحش را که با هر نغمه می انداخت دانه های ثمرش را شکوه می کرد از خود و دردهایش به خود ـــ با دستی لرزان می لرزاند قلم روحش را بر صفحه ی کفن پوش دفترش - می نگاشت هر آنچه بود ولی در آخر می ماند بدنی لمس و ضعیف با سر در گمی و قلبی سرد و نحیف ناله می وزد - که ای خدا - در کدامین واژه نهفته است سر تنهائی من ؟ در کدامین وادی نهفته است مآمن تنهائی من ؟ در کدامین قلب نهفته است یاد تنها ئی من ؟ کیست که با اشکهایم ببارد ؟ کیست که با دردهایم سر آید ؟ و چنین بود که فهمید تنهایی کنجی است پر از خراب و میخانه نشین
/ حکاکی شده به قلم لولی در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و عقربه ی دل 19:1 |
مسافر
با تو هستم ای مسافر ای به جاده تن سپرده ای که دل تنگی غربت منو از یاد تو برده هنوزم هوای خونه عطر دیدار تو داره گل به گل گوشه به گوشه تو رو یاد من میاره با تو من چه کرده بودم که چنین مرا شکستی بی وداع ، بی تفاوت سرد و بی صدا شکستی به گذشته بر می گردم به سراغ خاطراتم تازه می شود دوباره از تو داغ خاطراتم به تو می رسم همیشه در نهایت رسیدن هر کجا که باشی و باشم به تو بر می گردم حتما این توئی همیشه ی من توئی آیینه ی تقدیر با همه شکستم از تو نیستم از دست تو دلگیر
/ حکاکی شده به قلم لولی در دوشنبه بیستم آذر 1385 و عقربه ی دل 19:37 |
خواهش دل
چکاوکهادمی آرم باشید چکاوکها سکوتست خواهش من بیائید جان من آرام باشید چکاوکها دلم پر درد و خون است زمین و آسمانم واژگون است بیائید و دمی این خانگی را به گوش خانه اش بیگانه باشید چکاوکها حدیث من دراز است حدیث ناله و فریاد و راز است کجا دانید این فریاد ها چیست و یا این ناله ها و سوزها چیست من و باران و باد و آتش و خاک نهفته در دلم اسرار افلاک چه میگوئید، این دل آتشین است
صدای درد او بر بام چین است
شقایقها،چکاوکها کجائید دمی پای به این صحرا گذارید بپوئید این غم و اسرار دل را و آنگه سر کنید بهرش دعا را الا ای طوطیان شکرین لب سلامم بر شما بادا در این شب کجائید ای هواداران پرواز مرا هم بر کنید از جا به آواز بیائید سر دل را فاش سازید چکاب سینه را آغاز سازید بیائید این جهان همساز ما نیست که کام این جهان دمساز ما نیست کواکب میروند آرام در خویش ولی( ا ی و ب ) ندارد خانه از خویش در این زندان که او محصور درد است ۲ چشم و چهره اش کم رنگ و زرد است. / حکاکی شده به قلم لولی در جمعه هفدهم آذر 1385 و عقربه ی دل 16:36 |
اینم عکس منو داداشم
اینم عکس منو داداشم ( یعنی بهترین دوستم کسی که خیلی دوسش دارم ) دلا یاران سه قسمند ار بدانی زبانی اند و نانی اند و جانی به نانی نان بده از در برانش مدارا کن با یار زبانی ولیکن یار جانی را نگهدار به جانش جان بده تا میتوانی
تقدیم به بهترین دوستم فرهاد اینم وبشه / حکاکی شده به قلم لولی در پنجشنبه نهم آذر 1385 و عقربه ی دل 16:33 |
کوچه اجباری
پرنده عاشق بود
و آن عشق در وجودش عشق خواندن غروب پائیزی بوی هجرت داشت و اما هجرت... کوچه اجباری پرنده ناگزیر از کوچ نا گزیر از عشق این بار فریادش را در دل زمزمه می کند این پرنده مهاجر همیشه عاشق پرواز حالا با بالی شــــــــــــــــکسته می خونه چه غمگین آواز توی یک هجرت جمعی بخوای دو جفت عاشق روی شاخه های تنهای شعری عاشقانه بود صدای قشنگ بالش تو فضای بی کران بهترین ترانه بود حالا تنها حالا خســـــــــــــته با بالی از غم شکسته بی صدا تر از همیشه با خودش تنها نشسته با صدای غم گرفتش شعر تنهای می خونه سوز غمگین صداشو اونی کخ تنهاست می دونه
/ حکاکی شده به قلم لولی در یکشنبه پنجم آذر 1385 و عقربه ی دل 19:28 |
|
||